فنجانم را بر می نوشم و قهوه را می کاوم
فنجان قهوه را می نوشم
مثل تمام خاطرات
در تمامی شهرها
که با دست مرا می بینند
فنجان را بازبرمی گرداند:
" درون اش موجی است
که به صخره ای می خورد."
من از این همه
آمد و شدو گشت
خسته ام
من در این شهر خواهم ماند
نه برای تو
نه برای من
برای خودم
تا عصر کنار رودخانه
کنار پل اللهوردی خان
کنار این همه عابر
بنشینم
و خسته شوم
و ندانم که چرا دیگر نمی خواهم
جایی دیگر باشم
"و به دریا باز می گردد."
1387
1)
امروز
عصر تولد چندین سالگی ام را
مرور می کنم
حاشا شده ام
حتی در حاشیه دم کرده رودخانه.
2)
در تشابه
ابر و نام تو
و این ظرف پر از میوه
یادت
اسم های ممنوعه را
در اتاق می پراکند
پنهانی
شانه هایت را
گریسته ام.
1)
درخت درخت
از سایه ات
خواب می برند
و من
که در خواب تو
سایه می شوم.
2)
از دست هایت
شاخه شاخه
سایه می ریزند
بر تن
بودایی ام.
3)
وقتی
شیشه ی تیره تاکسی
آسمان و سایه ها را
و مرا
از لابه لای انگشتان کشیده ظهر
می بلعد.
شهر با تمامی لهجه تلخ اش
بر شانه هایم
می گرید.
لندن – اصفهان : 1386
